نزدیک ما کنگ فو نیست که من برم وای که چقدر تنهام از بیکاری مردم تو خونه اینهمه درس خوندم چه فایده حالا هم بیکارم.
میخوام یه کم در مورد دیشب بگم شوهر نازنین میخ شده بود تو تلویزیون و محل من نمیداد اومدم تو کتابخونه
نهج البلاغه رو برداشتم شروع کردم به خوندن عجب کتاب توپیه انچنان تحت تا ثیر قرار گرفتم که هق هقم بلند شد.
اینقدر گریه کردم که شب دست چپم درد گرفت و تپش قلب پیدا کردم حس کردم دارم میمیرم و بیشتر ترسیدم
اخه من خیلی از مرگ میترسم بیشترشم به خاطر شب اول قبره که تنها هستم و تاریکه وااااااااای
